تبليغاتX
چراغ
دي شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر .......كز ديو و دد ملولم وانسانم آرزوست
بنام حضرت دوست 

كه هر چه بر سر ما مي رود از عنايت اوست 

دوستان عزيز سلام مرا از روزهاي گذشته تا به حال پذيرا باشيد 

در آستانه روزهاي عرفه و عيد غدير هستيم 

در آثار و بركات اين روزهاي بزرگ غافل نباشيم چرا كه اتصال ما با آسمان از همين روزهاست 

موفق باشيد و شاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط هادي | 
از فــــراسوی ازل تا ابد ای حلـــــــــق بریده                         مـــــــــی رود دایــــره در دایره پژواک صدایت





امام حسین (ع) :

« لاتـَرفع حــاجَتَک إلاّ إلـى أحـَدٍ ثَلاثة: إلـى ذِى دیـنٍ ، اَو مُــرُوّة اَو حَسَب »

جز به یکى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار ، یا صاحب مروت ، یا کسى که اصالت خانوادگى داشته باشد


(تحف العقول ، ص 251)

ميلادش مباركباد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 8:11 قبل از ظهر  توسط هادي | 

ما چهار زن داریم

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت. زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می‌کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می‌داد.

زن سومش را هم خیلی دوست می‌داشت و به او افتخار می‌کرد. پیش دوستهایش او را برای جلوه‌گری می‌برد گرچه واهمه‌ی شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.  

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می‌داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر کمک می‌کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد، که زنی بسیار وفادار و توانا و در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود؛ اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه‌ای که تمام کارهایش با او بود؛ حس می‌کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود؛ فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: "من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد!"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند. اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت: "من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده‌ام و انواع راحتی‌ها را برایت فراهم آورده‌ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت: "هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچار با قلبی که به شدت شکسته بود؛ نزد زن سوم رفت و گفت: "من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم؛ آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت: "البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم." قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت: "تو همیشه به من کمک کرده‌ای. این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، می‌توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت: "این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتا می‌توانم تا گورستان همراه جسم بی‌جان تو بیایم اما در مرگ،... متاسفم!" گویی صاعقه‌ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد:

"من با تو می‌مانم، هرجا که بروی." تاجر نگاهش کرد، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد. غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود. تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت: "باید آن روزهایی که می‌توانستم به تو توجه می‌کردم و مراقبت بودم..." 

در حقیقت همه‌‌ی ما چهار زن داریم!

الف: زن چهارم که بدن ماست. مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ، اول از همه او ترا ترک می‌کند.

ب: زن سوم که دارایی‌های ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشند؛ وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج: زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی‌توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می‌کنیم. او ضامن توانمندی‌های ماست؛ اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده‌ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد؛ اما... اما در آن زمان دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/04ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط هادي | 


گفتم با من حرف بزن؛ آرام گفتي:«شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را نمي خواهند و گرنه دعا مي كردند و فرج مي رسيد.»
ماء معين من،شيعيانت هنوز آنگونه كه بايد تشنه تو نشده اند، تا برايت فرجت از دل دعا كنند. شيعيانت تشنه دنيايند و دنيا را حتي بدون تو دوست مي دارند.
ماء معين من؛ شيعيانت هنوز لذت گمنامي در كوي تو را نچشيده اند و به دنبال نام و ننگ هاي اعتباري مي دوند. شيعيانت فرياد سكوتت را نمي شنوند و تو را براي خويش فرياد مي زنند. شيعيانت حاضر نيستند در مسير تو رنج بكشند. حاضر نيستند رنج تشنگي را تحمل كنند. شيعيانت خود را از لذتهاي زودگذر سير مي كنند و به محض تشنگي رنگ لذت را تغيير مي دهند. شيعيانت در تاريكي براي خود مأمن ساخته اند و خبر از حمله گرگهاي شب ندارند.
شيعيانت از نور خورشيد فرار مي كنند، چرا كه نور آنها را تشنه تو مي كند و اين تشنگي گران است.
اين تشنگي گران است، چرا كه براي سيراب شدن از چشمه بي منتهاي وصال، بايد رنج انتظار يار را تحمل كرد. چرا كه بايد با وجود تشنگي طعم هيچ حرام آرامش بخشي را نچشيد. چرا كه بايد چشم پوشيد از همه ستاره هاي فريبنده و همه ماههاي رسواكننده.
اين تشنگي جهاد اكبر(مبارزه با نفس) را مي طلبد و مردهاي راه اندكند.

تشنگي 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/03ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط هادي | 

آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند، خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.

وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم"بیلی" پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم. او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمی داشت مثل این که هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را می دیدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسیار راه می رود و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با این فکر که هر کاری که انجام می داده دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچ ها را درست کنم. لحظه ای بعد او دوباره با قدم هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید. با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی داشت و بعد با عجله به سمت خانه می دوید. بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم. خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمی انجام می دهد و نمی خواستم فکر کند او را کنترل می کنم. دست هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از 2 یا 3 قاشق نبود.

هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم، تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد می کردند، اما هدف او خیلی خیلی مهم تر از این بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می کند، با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آن ها رفت. دلم می خواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، امّا به او صدمه ای نزد. حتّی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست. تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج می برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند. هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم می رفت، او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا، در حالی که آفتاب به پشت او شلاق می زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند، دست های او را پر کند.

حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب بازی با شلنگ آب در هفته ی گذشته و سخنرانی مفصّلی که درباره اهمیّت صرفه جویی در مصرف آب از من شنیده، کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد، وقتی که بلند شد و می خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سيراب کند، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی ام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند، ناگهان قطره ها، بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست.

بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمی توانم با آن ها بحث کنم، حتّی سعی هم نمی کنم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه ای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد !


این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟
این شيوه ي خداوند است! او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف بزنید. آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟
این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال اتفاق افتاده كه به کسی فکر کنید که مدّت هاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟
این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید؟
این شيوه ي خداوند است! او از خواسته قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟ نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است كه در قلبتان حضور دارد!

به خداوند نگویید که چقدر توفان مشكلات شما بزرگ و سهمگین است... به توفان بگویید که خداي شما چقدر بزرگ و توانا است.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/05ساعت 7:22 قبل از ظهر  توسط هادي | 

دستان دعا كننده

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

اين داستان واقعي است و به اواخر قرن 15 بر مي گردد.
     در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
     يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
    آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
    وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.
   تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...

    بيش از 450
سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.
    يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.
 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

اين اثر خارق العاده را مشاهده كنيد
انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه مسلما روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط هادي | 

                                                   بنام خداي علي

السلام اي عالم اسرار رب‌العالمين              وارث علم پيمبر فارس ميدان دين

در زيارتنامه مولي در روز غدير علي (ع) را ندا مي دهيم :

السلامٌَُُُ عليكُُ ايها النبأ العظيم، الذي هم فيه مختلفون

سلام برتو اي خبر بزرگ عالم! خبر بزرگ هستي. پس علي (ع) راز بزرگ خلقت است! اما در او اختلاف كردند. اين بود كه اول مظلوم عالم هم ″علي″ نام گرفت.

روزي پيامبر اكرم (ص) در جمع صحابه بودند و جبرئيل، ملك مقرب الهي هم به شكل انساني در آن جمع حاضر بود. پيامبر به جبرائيل رو كردند و با اشاره به اميرالمؤمنين علي (ع) فرمودند: آيا او را مي شناسي؟ عرض كرد: چگونه او را نشناسم كه او در عرش مرا معلم بود و شيوه عبوديت الهي را به من تعليم فرمود. تو به آدم وقتي كه از بهشت قرب رانده شد و به زمين فراق هبوط كرد، با ذكر نام علي (ع) و اهل بيت او به درگاه الهي پذيرفته شد. نوح نام او را بر كشتي خويش حك كردو لنگرگاه كشتي اش را مسجد كوفه قرار داد. خداوند در شب معراج با حبيب خويش با صوت علي (ع) سخن گفت. قرآن كريم، علي (ع) را به منزله نقش پيامبر دانست.

 

محبت علي (ع) حسنه اي است كه با وجود آن هيچ گناهي به انسان صدمه نمي رساند.

بر اين معنا اگر محبت علي (ع) كه نمونه كامل انسانيت و طاعت و  عبوديت و اخلاق است از روي صدق و راستي باشد، مانع ارتكاب گناه مي گردد. مانند واكسني كه مصونيت ايجاد مي كند و نمي گذارد بيماري در شخص ″واكسينه شده″ راه يابد. محبت پيشوايي مانند علي (ع) كه نمونه تقوا و پرهيزكاري است آدمي راشيفته رفتار علي (ع) مي كند. فكر گناه را از سر او بدر مي برد، البته به شرطي كه محبتش صادقانه باشد . كسي كه علي (ع) را بشناسد، تقواي او را بشناسد، سوزوگداز عارفانه او را، ناله هاي نيمه شبهايش را و ساده زيستي و كار و تلاش همه جانبه اش را بداند، محال است به خلاف فرمان او كه هميشه امر به تقوي و درستي مي كرد عمل كند. يعني هر محبي به خواسته محبوبش احترام مي گذارد و فرمان او را گرامي مي دارد. فرمانبرداري از محبوب لازمه محبت صادق است.

پس محب واقعي علي ، واله و حيران علي و عاشق و جانباز علي، رهرو راستين علي است.

اول مظلوم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 6:35 قبل از ظهر  توسط هادي | 

                                             بنام خدای مهدی

جانا زفراق تو این محنت جان تا کی                        دل درغم عشق تو رسوای جهان تا کی

چون جان و دلم خون شداز درد فراق تو                   بربوی وصال تودل برسر جان تاکی

نامد گه آن آخر کزپرده برون آیی                             آن روی بدان خوبی درپرده نهان تا کی

دل بردن مشتاقان ازغیرت خود تا چند                    خون خوردن و خاموشی زین دلشدگان تا کی

انشاالله در این ماه دعا کنیم که خدافرج امام عصررو نزدیک کنه چرا که فرج او فرج و گشایش در کارماست.

او خواهد آمد

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 6:20 قبل از ظهر  توسط هادي | 

الماس وجودتان را کشف کنید

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

    می گویند کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند .
او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد .
او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی ، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند .
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود ، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه میگذشت ، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت . او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد . مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود ، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد
!


در وجود هر یک از ما معدنی از الماس وجود دارد که نیاز به صیقل دارد ؛ معمولا آنچه که می خواهیم ، هر آنچه آرزوی رسیدن به آن را داریم و بالاخره تحقق همه ی آرزوهایمان در اطرافمان قرار دارد ، اما افسوس که متوجه ی آن نمی شویم .
در حالی که می بایست آستین ها را بالا زد و با برنامه ریزی و تلاش و کوشش صحیح الماس وجودی مان را جلا ببخشیم.

این مطلب بخشی از جواب سوال قبل بود .امیدوارم موفق باشید و قدر الماس وجودمان را بیشتر بدانیم.  

    

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط هادي | 

بنام حضرت ودست

سلام بر دوستان ندیده

یک سوال از من و یک جواب از شما

اگر الان به شما بگن که یک روز دیگه بیشتر زنده نمی مونید چه حالتی پیدا می کنید و چه کاری هایی رو انجام می دید؟

لطف کنید حتما جواب بدید تا بعد بیشتر راجع به این موضوع صحبت کنیم .

خواهشی که دارم اینکه قبل از پاسخ دادن جوابهای قبلی ها رو نخونید تا از ذهن خودتون کمک بگیرید و بعد از نوشتن مطالب بقیه رو هم بخونید ؟

یادمون باشه که این سوال خیلی مهمه !!!!!

مرگ دریچه ای بدنیای دیگر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط هادي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در دنیای امروز انسانیت کمیاب شده است
دنبال آن با چراغ دور شهر باید گشت
اما مسیرهای آن هنوز وجود دارد
شما کدام راه را میروید؟
نام من هادی است واز وقتی که به خود آمدم دوستدار هدایت بودم
من و شما میتوانیم در هدایت هم دخیل باشیم بشرط آنکه بخواهیم
وبا هم بمانیم.

پیوندهای روزانه
الهه عشق
شکلات داغ
شوق دریا اگر هست
پرستوی افق(پاییزی بهاری)
احسان بیگ زاده
اشک و لبخند
آسمان پرستاره
خاتم انبیا
پزشک مشاور
بحرینی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
بحريني
عبدالمهدي
ابراهيم در آتش
دنياي ما
محمد مشايخي .ديروز
علوم كامپيوتر
حاج همت
تنها
كردستان عكس
يا فاطمه (دلسپرده)
دوستي
نور
دلم مي خواد
آپلود عكس
رهسپار کوي دوست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان


www.irwebnet.tk

 

کد آهنگ در وب نوا